|
|
|
|
|
سلام به همگی امیدوارم حال همتون مثل حال من توپ باشه و خوب و خوش باشید
من الان ایرانم تهران جای همتون خالیییی مخصوصا تو زهراااااااا دلم برات تنگیده راستی زهرایی اون ادرس رو جوننننننن عسل درست بده تو اسم یه خیابان گفت من برم کل تهران بگردم مامانی های مهربان خیلی دوست دارم ببینمتون هگر تونستید یه قرار وبلاگی بزارید لیلی جان هرچی تماس گرفتم جواب ندادید فلان قربان همه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۸:۴۷ ب.ظ توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامممممم به همه نمیدونم بیپتر خوشحالم یا ناراحت
امروز ساعت ۵ زنگ زدند گفتند که بلیت برای فردا ساعت ۵ هست میخواهید برید قبلا گفته بود ۱۹ اپریل منم از خدا خوساته گفتم ارهه خلاصه وسایل ها که چمغع بود چمدونها یک ماه ولو هست وسط اتاف ما همه چی جمع کردیم رفتیم بدو بدوووووووو خداحافضی دوستان نزدیک و کارو بار همه چی یهو شد من خیلی چیزهایی که اردر داده بودم رو نمیتونم بیارم چون قرار بود ۱۶ روز دیگه بریم اما االان تو این هیریویری ویزا کارتم هم غیبش زده خیلی ناراحتم لازمش دارم من تکلیف گوشی مبایلم رو روشن نکردم باید تا میام هی پول یا مکفت بدم به این بلل راستی زهراااااااااااااااا اگر کسی نیاز داره بگو داوود هم گوشیمو هم خط رو بده شماره رو عوض میکنه تا وقتی من برگردم و یا اینکه کانترکت من ۱ سال مونده بگریه اهااااااا چون همهجا این ۲ روز بسته بود چمعه هم ۱۳ بدر بود من چکم رو کش نکردم پولم پیشم نیست اونقدر بدن سمیرا باید کش کنه بفرستش برام که حداقل یه هفته طول میکشه خوب برم من ۵ صبح شده صبح زود باید بیدار شم که پرواز داریم
صبح ما با خاله وحیده اینا میریم تورنتو ۳ باید انشالا اونجا باشیم ۵ حرکت ۷ صبح میرسیم امستردام هلند ۹ ساعت اونجا ترنزیت داریم بعد ۱۲ شب ۲ شنبه تهرانیمممممممممممم ای جان ای جان میخوام برم به تهراننننننننننننننننننننننننننننننننننن فدای همه هرکی کاری داشت امیل بزنید میرم کیخونم فای همه خوبی بدی دیدید حلال کنید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی مژدهههههههه ویزامون جمعه اومد
سمیرا هم دیشب اومد حالا منتظرم دوشنبه بشه من زگ بزم بلیت بوک کم چمعه زنگ زدم گفت یکی همین امروز ۳ ساعت دیگه داریم یکی هم پس فردا یعنی امروز ۱نشبه من داشتم ذوق مرگ میشدم گفتم بیاااااااا بریم مامان جان من عسل بمیرهه بی عسل بشی گفت ادم شو دختر نه !!!!!! تا ۱۳ اپریل نمیریم گفتممممممممممم برو بیننممممم ن که صبرم سر اومده من میرم تو و حسن هرموقع عشقتون کشید بیاید گفت نه گفتم پس باید بریم گفت نه منم که زورم به اینا نمیرسه حالا گفتیم بزار ۲ شنبه چند جای دیگه زنگ بزنیم ببینیم که قبل از ۱۳ اگر جا دارن میام دعا کنیدددددددددددددد که من هر ثانیش برام یهههه عمر داره میگزرهههه به امید دیدار شما دوستان عزیز دوستتون دارم فداتون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۶:۲۷ ب.ظ توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه با اینکه همتون کم پیدا شدید
امیدوارم ایام ید به کامتون باشه من که والاه نفهمیدم عید یعنی چی امسای کوفتم شد سره کار خونه خیلی چیزها رو باید بنویسم اینجا اولیش اینکه ۱ فروردین تولد دوست عزیزم اقا سیاوش بود که امیدوارم ۱۲۰ سال عمر کنه و در زندگی موفق و پیروز باشه سیا جان با اینکه مثل تام و جری بودیم در این سال گذشته البته میدونی تقصیر خودت هست و بود خوب بیخیال برای ارزوی بهترین ها رو دارم و انشاالاه همیشه سیر سایه مامانت کنار خواهر برادرت به خوشی و تندرستی زندگی کنی
من و هما چند وقت پیش ها رفتیم لانگ اکسهل یه کافی شاپ ایرانی که یه چندوقتیه باز شده جای با صفایی هست قلیون داره با نوشیدنی و مشروب و غذا و بهترین چیزش که بخاطر اون میریم اونجا اون دیجی پی اس هست اقا پیام و پدرام ۲ برادر یکیش ۲۶ ساله هست اون یکی ۲۳ ساله و اینکه وقتی بد یکی دو هفته کار میری اوجا تو اون استکانهای کمر باریک لب طلا چایی مینوشی با یه میوزیک هوز باهال اها ۱۲ مارچ من مامان و هما و مادرش رفتیم پارتی عید بود خیلی خوش گذشت ایندفعه ایرانی ها و افغان ها باهم پارتی گرفته بودند البته امسال پارتی بارون بود تو همین شهر کوچیک ما ۲۱ ایرانی ها باز گرفته بودند ۲۰ افغان ها و ۶ مارچ بازم یه ده ایرانی تو کلیساااااا اونم بزن برقص عجبااااااااا از دست این مردم امسال اولین سالی بود که شب عید ما دوره هم نبودیم و سبزی پلو ماهی خبری نبود . شب عید من و مامان یه پارتی دعوت بودیم یکی از دوستان رفته بودند ایران یکیشون ازدواج کرده و اون یکی نامزد پارتی گرفته بودند ۱ هفته درگیر اونا بودیم بردمیش ارایشگاه بلد نبود بد اصلاح مامان هم بعد از عمری موهاشو کوتاه کرد من نمیخواستم اینقدر کوتاه کنه اما تا رفتم بیرون برگشتم کوتاه کرد موها خودش هست خودش خوشش اومده چمه صبح هم رفتم خونه خدیجه همین عروس خانوم که هال رو تزعین کنیم میز و صندلی رو اورده بودند وقتی رفتم ۱۰ و نیم رسیدم دیدم خاطره و باباش اونجا بودند و میزها رو چیده بودند اماااااااااااا باور نمیکنید که این دخترهههههههههه مثل اسکل ها اوجا رو مدرسه درست کرده بود خدایا هم خودش خنگه هم باباش هم این خدیجه اینا بعدش منم شرو کردم به غر غر گفتم زود همرو بردارید از اول اقا عارف و مامان خدیجه نمیگذاشتند اما من از اونا پروترم اخه از من و خاطره خواسته بودند که تزعین کنیم ما هم قبول کردیم البته خاطره سلیقش اندازه اون زهرای ۶ سالم نیست دختر ۱۸ ساله هیچی هالیش نیست برای مراسم نامزدی برادرش نصیر هم من و سمیرا مامان وجیه و اقا داوود ۳ ماه دویدیم و همه چیز رو ما انجام دادیم از میوه چیدن تا خمچه هدیه که قبلا عکسش رو براتون گذاشته بودم تا فرنی و ژله که درست کردم . خلاصه همه میزها رو از نو چیدم با اینکه همشون میگفتند اینجوری نچین جا کم میاد من گفتم من ۶۰ تا صندلی میزارم براتون اگر کم اومد بد شما اونجوری که میخواهید بزارید اما اگر از ما خواستید پس فقط برید بیرون کاری نداشته باشید همه چیز رو درست کردیم و اودیم خونه که دوش بگیریم و برگردیم اخه مجلس از ۳ تا ۱۱ شب بود ما ۴ و نیم رفتیم اگر شد دفه بد براتون عکس میزارم اخه اسکنر به کامپیوتر وصل هست من از لب تاپ اومدم . این پارتی هم به خوبی و خوشی تمام شد و صندلی هم کم نشد همه چیز خوب پیش رفت خداروشکر
اینم از شب عید ما روز عید هم که من صبح زود بیدار شدم رفتم سره کار کارم رو تمام کردم و ۱۱ و نیم ۱۲ خونه امدم با ایرج و مهراب و محسن رفتیم دنبال خاله شریفه نیومد بد ما هم اومدیم خونه رفتم دوش گرفتم لباس عوض کردم سال تحویل شد سات ۱ و نیم ظهر اینجا لحظه سال تحویل هم با سمیرا پایه کامپیوتر بودیم و جاش یه دنیااااااااااااااااااااااا خالی بود و وقتی ما صورت همدیگرو بوسیدیم بمیرم ابجی ما رو نگاه میکرد و گریه میکرد ما هم همه اشکاهامون دراومد خدایا چقدر سختههههههههههههه دوریی اولین سالی بود که ما کنار هم نبودیم داوود هم که سره کار بود ظهر عید هم قرمه سبزی داشتیم که چسبید حسابی اخه چند وقتی بود درست نکرده بودیم حتی ایرج و مهراب میگفتند سبزی قرمه درست کنید اخه خاله شریفه از این چیزها درست نمیکنه . خالد شوهر سمیرا هم که ۱۰ دقیقه مونده به سال تحویل رفت سره کار بیشرف نامرد اولین نوروز ابجی من تو خونش بود بمیرم برایه ابجیم خونه باباش همه نازکش و ارباب خودش بود و همههههه گوش به فرمان لیلی به لالاش میزاشتیم الان میبینم تنهاست اینجوری الاف و منتظر شوهرش که بیاد تا بره یه خرید جیگرم اتیش میگیره اما خودش اینجوری خواسته برای همین چیزی نمیگیم محسن خیلی بی تابی برای سمیرا میکنه طفلی داداشم من و داوود که بروی خودمون نمیاریم اما محسن نه هر بار با سمیرا چت میکنه گریشو در میاره
مامان کهههههه بدجور به من عادت کرده یه شب خونه نباشم از ترس و تنهایی خوابش نمیبره من موندم اگر من ارین بمونم امان برگرده چیکار میکنه
اینقدر حرف دارمممممممم که نگو اما زیاد دارم مینویسم
اها اخریش اینکه پریروز این سفارت ایران منو دق دادند زنگ زدم بعد ۳ هفته که هی زنگ زدم یا اشغال بود یا اینکه نمیدونستند ۳ شنبه اب پاکی ریختند رو دستم گفتند پاسپورتتون نرسیده ما ندارمیش یعنی گم شده وقتی اینو گفت گریه افتادم خونمون هم مهمان بود حتی سلام هم نکرده بودم بد اون بس گریه کرده بودم اصلان نمیتونستم برم بیرون از تاقم مامان اومد دید دارم گریه میکنم فکر کرد با سمیرا یا ایران صحبت کردم رفت بیرون بعد نگران شد اومد پرسید گفتم جلو مهمانها ابرومو برد به اونها هم گفت دارم گریه میکنم همشون بهم خندیدند دیروز باز تماس گرفتم بد اینکه رسید پست رو رو کردم دادو بیداد کردم که ۸ فبری گرفتند اخه امضاع گرفتند بعد اینکه منو چزوندند کشتند چلوندند دق دادند بعد گفتند اره اشتباهی زد و پر الکی حالا ببینم ویزا کی میرسه دستم بد ۴۵ روز تازه پیداش کردند
برام دعااااااااااا کنید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۳:۲ ق.ظ توسط منتظر
|
|
||