|
|
|
|
|
سلام به همگی من هنوز بدون رایانه هستم برای همین اپ یوختی زندگی خوبه تا الان شکر
محرم هم تمام شد با همه خوبیهاش وقت داره سریع میگزره شب سال نو رفتیم پارک با مامان و خاله وحیده زهرا و علیرضا و نصیر خوش گذشت بقیشو بعدان تعریف میکنم همه خوبند داووود سرگرم کار محسن مثل همیشه شیطتنت و فرارا از درس خوندن سمیرا بازم برگشت مدرسه خدا رو شکر مامان خوبه دیروز خبر دادند خالش فوت کرده برای شادی روحش صلوات تا بعد یا حق دوست دار همیشگی شما عسل
راستی اینو امروز دارم مینویسم روز۲ شنبه یه چیزی هست که داره اذیتم میکنه تا حالا به رویخودم نیاوردم اماحالابدجوریگیر کردم چون خودش تصمیم گرفته بیاددرموردش باهام صحبت کنه میدونم گیج شدیداما سخته برام که درموردش حرف بزنم کوتاهمیگم نصیر یادتون هست؟ برادر خاطره پسر خاله وحیده ؟ قبلا متوجه شده بودم که رفتارش عجیب هست و اینگار بهم علاقه داره اما بخاطر اینکه نامزد داره واینکه ماخیلی باهم صمیمی هستیم گفتم دارم اشتباه میکنم چون شاید رفتارهاش بخاطر اینکه خودش را عضوی از خانواده مامیدونه اینجوری هست ما تو این چند روز اس ام اس هاش همه چیز رو روشن کرد من بخدا نمیخوام هیچی بشنوم نمیدونم تا حد مرگ ترسیدم و یا اینکه استرس دارم چند شب پیش گفت میخواد چیزی بهم بگه منم شک داشتماما ازترس اینکه حرمت ها بشکنه چون ما ۲۴ ساعت باهمیم نمیتونم کسی روکه میدونم دوستم داره تحمل کنم وبروی خودم نیارم برای همین الکی گفتم شارژ ندارم وخوابیدم اما نمیشه بیشتر از این پیچوند امروز قرار هست بعد مدرسه وکار باهم حرف بزنیم میترسم من اثلان میخوام که این دیوانه نامزدیشو بهم بزنه همیطورخانوداشرو میدونم باباش غوغامیکنه و یا به قول خودش زلزله میشه میخوام بهش بگم من علاقه ای ندارم بهش اینکه بخواد از حق خودش دفاع کنه وبرای زندگیش تصمیم بگیره چیزه دیگه ای هست و اینکه بخو.اد بخاطر من اینکار رو بکنه چیز دیگهای دلم میسوزه براش اگر اس ام اس هاشو از ترس پاک نمیکردم مینوشتم تا شاید بفهمید حالامیرم سره کلاسم خو.استم بگم خالی شم یا علی تا فردا
۳ شنبه ۱۲ صفر اره درست بود دیوانه میگه من سمیه رو نمیخوام من چند ساله عاشقت شدم و شر و ور حالم بدهههههههههه چون تا میام با ایستم دستم و میگیرنئ و میندازنم زمین خدایا میدونی که من نمیخوامش و نمیخوام هیچ غلتی بکنه بخاطر من برام دعا کنید حالم داره میشه مثل ۸ ماه پیش هر شب با گریه میخوابم روزا گیجنم خداااااااا کمکک نصیر جون عزیزت دست برداررررررر دیونم کردی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت ۹:۵۳ ب.ظ توسط منتظر
|
|
||