|
|
|
|
|
نوشتم امااااا پریدددددددددددددددددددد این حس یه خورده قریبه
شده بود برام از بس ننوشتم واییی کی بیاد از اول بنویسهه
بیخیال حسش از بین رفت بعدا میام می نویسم
اول و یا دوم شهریور حنا بندونم هست و اگر خواست خدا باشه انشالاه ششم شهریور هم عروسیم و تورنتو لباسم رو 6 ماه قبل سفارش دادم 3 روز دیگه میرسه و میرم برای اخرین پرو و بعد دردسر های درست کردن استین و یقه و از این جور چیزا بعدش روسریم و تاج و تورم . عقد کنان هنوز تاریخش معلوم نیست
راستی دوستان عزیز ابجی راضیه جونم میگن عقد نباید بین دو تا عید باشه این چیزا راسته چقدر از نظر شرعی راسته لطفا کمک کنید لباس عقد و حنابندان رو هنوز نگرفتم رنگ دکراسیون و لباس ساقدوش هام صورتی سرخ ابی و یا همون هات پینک هست منتظرم که 2 هفته دیگه یعنی 27 جون خاله بزرگم از سوید بیان و بعد بریم لباس سحر والیزابت رو بخریم و ایدا و سارا و دانیال و علیرضا هم عروس دوماد کوچولو و یا همون flower girl هستند. دنیا بهترین و تنهاترین دوستم هم maid of honour هست. برای زهرا و هانیه و سارا نمی دونم چیکار میکنم چون اونها دیگه سنشون و قدشون برای عروس کوچولو خیلی زیاده ولی زهرا خیلی دوست داره لباس عروس بپوشه.نمیخوام بچه دلش بشکنه مخصوصا که با دختر خاله های من حسادت شدید هم داره.تالار رو بوک کردیم بعد یک عالمه جست و جو و دردسر یک جا با صرفه و مناسب و بعد از تاعید مادرم و خواهرم قرار دارد امضا کردیم. برای شام هم کیترینگ پیدا کردم بعد یک دنیا جست و جو و حساب کتاب و چانه زدن. بودجه ما برای عروسی خیلیی خیلیی کم هست از انجایی که پدر مادر نصیر هیچ کمکی نمیکنند و به جز خرج تراشی و سفارشات و خواسته های بی جا کاری انجام نمیدن مادرش که میگه پدرش را مرده حساب کنید به درک سپرده شده خودش هم که حتما به جهنم من نمی فهمم وقتی نمیتونیم چرا باید این همه مهمان دعوت کنیم و اینکه اونها رفتند هر مجلاسی حالا ما باید حسابش را پس بدهیم . بعضی اوقات اینقدررررررر من و حرص میدن و دق میدن که دلم میخواد خفشون کنم و یک دنیا کتنشان بزنم بعدش بزارم برم یه سوی دیگر از گیتی پهناور که جهنمش نصیب و قسمت ما شده. نمیدونم در دنیا چه کردم به چه کسی بد کردم که این چنین به سرم امد روزی هزاربار میگم خدایااااااااااااا خدااا غلت کردم من الاغ بودم شما ببخشید من خام بودم سوختم حالا شما ببخشید من اگر اشتباه کردم شما ببخش پس چرا همه ادم هایی که بدی می کنند راست راست راه می روند و زندگی میکنندو من باید اینجوری بسوزم گناهم چیست چه بود؟ ترس از تو باور قسم تو هرکسی گفت به خدا دوستت دارم باور کردم گفتم قسم خدا رو خورد اما وقتی گفتم تورو خدا رخم کن به من گوش بده جواب بده گفت کی؟ چی؟ . نشنید خیلی اوقات میبینم که چقدر اسان گول خردم و شاید اشتباه کردم نمیدونم چی کار کنم میبینم که نصیر هنوز بچه هست هیچیی حالیش نیست همین هست که میخوام خودم رو بکشم و راحت شم. خدایا وقتی گفت دوستم داره نمیخواستمش تو شاهدی اما بلائی که دانیال سرم اورد ......بازم نمیخواستم ولی اسرار و گریه زاریهایش دلم را لرزاند ترسیدم از غذبت که نگی مگر تو که هستی بنده که اینقدر مقرور هستی. با همه مشکلاتی که داشت قبول کردم اما الان چی به سرم امد خدایا هروقت ترسیدم که تو ازم دلگیر نشی ببین چه به روزم امد باز هم میگم شکر الحمدلله ربا العالمین الحمدلله رب شاکرین خدایا در این طوفان خروشان خودم رو دست خودت می سپارم بد کسی را نخواستم و به کسی بدی نکردم که تو رحمتت را ازم دریغ کنی شکر خدا سال سوم دانشگاه تمام شد و همه و بزرگترین دلخوشی من همین هست که انشالله یه روی معلم بشم و به ارزوم برسم . جهاز که ندارم مادرم که نه مهریه و شیر بها گرفته و نه جهاز میده . خودمون یک مبل خریدیم پارسال که نمیدونم تا حالا چطوری شده جون تو زیرمین و پارکینک بوده و خودم کمی وسایل اشپز خانه دارم از این پند سال دانشجوئی. جا نماز ئ سجاده هم که 2 سال پیش از مشهد خریدم هنوز استفاده نکردم و یک رو تختی و حوله خریدم برای خودم . یک کباب پز کوچولو پنکه و یک دست چوب لباسی هم پارسال خریدم ولی هنوز خونه پیدا نکردیمولی به احتمال زیاد همون نزدیک دانشگاه میگیریم که من برم دانشگاهم و معتل اتوبوس و ماشین نباشم بدم میا به کسی وابسته باشم مخصوصا زمستان کانادا ساعت ها در ترافیک و حوادث باید موند
اگر در این اوضاع بپرسی خال من چطوره میگم اصلا خوب نیستم حالم بده بزرگترین دلیلش هم دانیال هست به خاطر اون هست این روز و حال من بالاخره ارزوم براورده شد و تونستم یک بار دیگه ببینمش عکش تو وایبر بود وقتی یهو چشمم خورد به عکس برای چند لحضه مخم هنگ کرده دوباره برگشتم گفتم شماره ایران بود شبیح دانیال بود یعنی واقعا دانیال من بود خودش بود در چند ثانیه دنیام زیرو رو شد دیدم که خودش بود عکسش تو کربلا بود مسج دادم جواب داد می ترسیدم هر لحضه که بفهمه منم و دیگه جواب نده داشتم می مردم مواضب هر کلمه که مینوشتم بودم که نفهمه اما نمیشد یه چیزی بهم میگفت بااخره اومد بپرس سوال هایی که سال ها مغذت رو از بین برد سرویس کرد رو بپرس . اخر دل به دریا زدم و با هزار نظر و نیاز حالیش کردم کی هستم تا فهمید جواب نداد با هزار قسم ایه 2 تا جمله گفت بنده اشتباه کردم و شما بزرگواری کنید من و ببخشید اذیت شدید می دونم درد کشیدید میدونم و ...... ارزو میکنم و در تمام مراحل زندگیت موفق باشی دعا هم میکنم وقتی گفتم التماس کردم حرف بزنیم به عنوان دوست فکر کنم منظورم رو نفهممید و گفت دوست ندارم هیچکس و اذیت کنم و اینطوری هم شما هم بنده اریت می شم بهترین دعا ها رو برات میکنم حلالم کن یا علی بعد از 7 سال انتظار همین جواب سوال ها مو نداد دوباره هزار بار دیگه همه سوال ها من و شکنجه دادن دانیال این نامردیههههههه اخرر نامردیه اونم فقط چون گفتم ادم باید قبل از زیارت از همه طلب بخشش بکنه گفتی ببخشید چون بازم تو در میون بودی و باز من و نادیده گرفتی اگر شده 20 سال دیگه صبر میکنم و دوباره یک روزی ازت می پرسم چرا؟ چرا با من چی شد؟ دوستم داشتی چی شد رفتی ......... هیچ وقت برای اینکه دوستم نداشتی نفرینت نکردم و ازت دلگیر نشدم فقط به خاظر اینکه ادم حسابم نکردی م تنهایی تصمیم گرفتی و رفتی بدون هیچ کلامی ازت نمیگذرم من زندگیم معصوومیتم نو جوانیم رو باختم امیدم ایندم شادیم رو باختم حالا هم دارم خودم را میبازم بعد از اینکه دوباره من و با هزار سوال بی جواب گذاشتی و رفتی و هزاربار شب و روز نگاهت کردم و خوندم هر لحظه نگاه کردم که کی انلاین هستی الان کجایی چه میکنی.... بازم دیوانه ه شدم حالم بد شد چون تمام عذابم در چند جمله تو ختم میشد همان جمله هایی که چند دقیقه بیشتر از وقتت رو نمیگرفت ولی تو باز...... حالم بد شد با در و دیوار دعوا داشتم ارامش نداشتم اینقدر دعوا و گریه کردم تا حالم بد میشد و از ترس که کسی نفهمد و تشنج نکنم می رفتم بیرون یک روز اینقدر در کنار رودخانه جنگلی نزدیک خانه مان ماندم و گریه کردم تا اینکه هوا تاریک شد و دیگر نا نداشتم دفعه دومی که تشنج عصبی شدید و یا به قول اینها anxiety attack گرفتم روز اسباب کشیم بود که در فروشگاه داخل یک مغازه اتفاق افتاد تنها بودم و صاحب مغازه ترسید به سکیورتی و امبولانس زنگ زدند.... تا یک هفته بعد حالم خیلی بد بود چون تنها بودم نصیر سر کلاس بود هرچی تماس گرفتم جواب نداد بخاطر اینکه نمیخواستم برم بیمارستان و اجلزه نمیدادند اخر بعد امضا چند تا برگه گذاشتند برم خوب فلان کافیه تا بعد قول میدم خیلی زودد زوود بیام دوباره اپ کنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۷:۳۹ ق.ظ توسط منتظر
|
|
||