روی سنگ قبرم بنویسید عاشق هرگز نمیمیرد
سلام به دوستای گلم که دیگه هیچ کدامتان دیگه نه به وبلاگتون سر میزنید و نه یادی از ما میکنید . اما من

همیشه به یادتون هستم و بودم. ابجی راضیه جون  شما و گل پسرا همیشه در قلب من جا دارید و همیشه به 

یادتون هستم مخصوصا شب های قدر و محرم. شما هم برای من دعا کنید که این قایق شکسته من هم یک روز

به خشکی برسه البته یادتون نره که به جزیره نا شناخته نرسم اخه باید موقهع دعا کردن هوشیار بود

 

امیدوارم که درسهاتون خوب پیش بره و خانوم دکتر بشید چقدر هم بهتون میاد خانوم دکتر.

نارسیس یه دوست وبلاگی خیلی خیلی قدیمی و پسرهای گلش امیدوارم هرکجا هستی زندگی باب دل باشه

و زندگی شیرینی داشته باشه . الان فکر کنم دیگه داری با  دوران نو جوانی پسرها دست و پنجه نرم می کنی.

و فقط یه دونه از دوستان گلم رو تو اینستا دارم که مامانی عاشق هست و میبینمش.

تو دیونم که اینستا هستی و میبینم که هستی خدا را شکر....

 

چقدر دلم روزهای قدیم رو میخواد. ساعت ها صحبت کردن درد و دل کردن امیدوار شدن با امید زندگی کردن

چقدر زود همیه چیز عوض میشه. ادم ها عوض میشوند اون روی اصلیشون رو می بینی و چقدر این حالت رو

بد می کنه بالا میاری اصلا از این همه دو رویی ریا و ادمهای نفرت انگیز که پست ماسک های مهربان ادم خوبا

قایم میشوند. 

 

براتون از شهر جدید بگم دوباره کوله بارمون رو بستیم و راهی یک شهر دیگه شدم بخاطر درس و دانشگاه

وقتی ۵ سال قبل اومدم تورنتو بار اولم بود که از مامان اینا دور میشدم دلتنگ بودم ناجور در هد لالیگا و تنهایی

از پا در می اوردم و ترس تنها بودن سخت بود. فکر کنم یک هفته اول شبها همش گریه میکردم پنجره کوچیک 

اتاقم رو باز میگذاشتم کر کره رو بالا میبردم که نور چراغ کوچه بیاد اتاقم و خوابم ببره از ترس تنهایی چونکه وقتی

خونه بودم همیشه با مامان تو یک اتاق بودیم. کم کم عادت میکردم اما دلتنگیها کار دستم داد. در عین این رفت

و برگشت های اخر هفته از جمعه تا یک شنبه که باید درس میخوندم اما در حال رفع دلتنگی بودم گند زدم به 

نمرهام سال بعد کمتر شد این رفت و امدها و حالا که ماهی یک بار و یا هروقتی که یک خبری هست میرم

به این نبودن ها عادت کردم طوری که دیگه شلوغی اذیتم میکنهو اینقدر که ترجیح میدم در تنهایی دق کنم 

تا اینکه برم تو جمع. اخه جمعی که معلوم نیست کی به کیه به چه دلیل بهت علاقه نشون میدن پشت سرت

چی میگند و چیکار میکنند ارزش داره مگه؟ ادمهای دو رو کلک بی شرف و پست .........

خلاصه الان اومدیم شهر همیلتون انتریو که بین تورتنو و لندن هست و اینجا بیشتر تنها شدم. تازه اونجا جا افتاده

بودم عاشق خونم بودم اتاق سر تا سر نور که واقعا به اون نور و روشناییش نیاز دارم و داشتم و پزیرایی

و پنجرهای بزرگش  یک قسمت همش شیشه بود دیواری نبود و جلوی خانه درخت به لباسهای وپاییز ی و 

زمستانی و بهار و تابستانی درخت ها عادت کرده بودم اینقدر دوست داستم اینها رو که همه بدیهاش رو 

به جون خریده بودم هرچند غر میزدم اما دوستش داشتم . اینجا پنجره کوچیک اتاق خواب که اصلا حرفش 

رو نزن . هیچی به اینجا نمی خوره نه پردهام نه مبل و نه گلدانهلی عزیزتر از جانم که نه پنجره هست و 

نه نور موندم چیکارشون کنم که زنده بمونند. هرچند اونجا عاشق بالکنم بودم اینجا دوستش ندارم چونکه

خیلی راخت از کوچه دیده میشی و اینکه این دیوارها تاریکش کردند و دوست ندارم برای همین یک بار

فقط نشستیم بیرون و تا حالا بساط حیاط نشینی وهن نشده. فرشهام بهم نمیخورند بخاطر مدل خونه

ولی اشپز خانه خوبه . کابینتهای سفید و نو خوبی اینجا این بود که همه چیز نو هست یخچال گاز و حتی

کابینتها هرچند که سفیدی میز ناهارخوری و صندلی ها با اشپز خونه ست شدند اما دوست داشتم میز

تو ناهارخوری بود اما بخاظر نبود جای مناسب برای تلویزیون مجبور شدین بزاریم اشپزخانه . از کمدهای

دیواری اینجا راضی هستم همه چیز خوب جا گرفته اما با همه این چیزها هنوز حص خونه نداره و روزهای

خوب رقم نخورده شاید بخاطر تنشهای زندگی اینکه نمی دونیم فردا چی میشه باهم هستیم و یا .....

این حس طلاتم حالم رو بد میکنه مثل اینکه تو قایق باشی و کشنی همش تکون بخوره و  ترس اینکه

هر ان غرق شی دیونت کنه. 

دانشگاه فکر میکنم اگر رفته بودم کمپس اصلی خیلی بهتر بود چونکه اینجا هیچی نداره برای خیلی 

چیزها باید برم سین کترین. از اینکه دانشگاه زود بسته بشه تو تعطیلات بسته باشه خوشم نمیاد

عادت کرده بودم به دانشگاه یوزک اینکه اخر هفته ها پیاده برم و کتابخونه بشینم تا درسم بخونم 

اینکه برم باشگاه سالی یکبار و یا شنا که خیلی میرفنم و بهتیرن درمان یود برای من. 

سخته اینجا عادت کنم. 

کار نمیکنم چونکه درس و دانشگاه توانم رو بریده و خیلی سخته برام الانم چونکه ریدیگ وییک بود 

و تعطیل بودم اینجام و خیلی زمان خوبی امد زمانی که خوردم به سخره و یهو رفتم زیر اب . 

نمیدونم چطوری نجات بدم خودم درسم و زندگیم رو کاش زمان برمیگشت ..........

اگر برمیگشتم به عقب جز خودم دلم به حال هیچ کسی نمیسوخت جز خودم به هیچ کسی

فکر نمیکردم . به من چه که عاشق هست به من چه که به عشقش نرسه به من چه که 

عذاب میکشه ........ 

ابا صالح  التماس دعا هرکجا رفتی به یاد من باش نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی به یاد من باش 

مدينه رفتي به پابوس قبر پيغمبر مادرت زهرا

به ديدارقبر بي شمع مجتبي رفتي ياد ما هم باش

زيارت نامه که ميخواني در کنار آن تربت خاموش

به دنبال قبر مخفي از کوچه ها رفتي ياد ما هم باش

بغل کردي قبر مادر را جاي ما هم او را زيارت کن 

همان لحظه که به احوالش از نوا رفتي ياد ما هم باش

شب جمعه کربلا رفتي يادما هم کن چون زدي بوسه

کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتي ياد ما هم باش

بزن بوسه جاي ما روي قبر عباس و اکبر و اصغر

سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتي ياد ما هم باش

به جاي ما هم زيارت کن عمه ات را در کنج ويرانه

براي بوسيدن آن دردانه ها رفتي ياد ما هم باش

نماز حاجت که ميخواني از براي فرج ياد ما هم باش

شدي محرم در مراسم حج يا صفارفتي ياد ما هم باش

دعا کردي از براي معراج التماس دعا ياد ما هم باش

به هرجا رفتي برو مهدي هر کجا رفتي ياد ما هم باش

به جاي ما هم زيارت کن عمه ات را در کنج ويرانه

به ياد اين نوکر درب آستان رفتي ياد ماهم باش

ابا صالح داروي دردم

ابا صالح دور تو گردم

اي حبيب دلم
 

 برای بار چندم دعوامون شد باز هم ایندفعه جدی تر و اینکه گفتیم طلاق بگیریم اما باز جرعت نکرد

نکردیم باز هم پای حرفش نماند برای اولین بار از خانه رفتم بدون اینکه بگم و یا زنگ بزنه بپرسه . 

اولین شبی که نمیدونست کجام و نگفتم اما حتی زنگ نزد شاید فکر میکرد رفتیم لندن خونه مامان

۱۰۰ ٪ این طور بود چونکه به مامان زنگ زده بود و چرت و پرت گفته بود فکر کرده مثل خودش بچه ننه

هستم میرم پیش مامانم و پشت اون قایم میشم هنوز من رو نشناخته . هزار بار گفتم وقتی خستم

کنی میرم که پیدام نکنی اگر الان هم درسم نبود اینجا نبودم بر نمیگشتم شاید دفعه بعد نوشتم با 

ریزهاش اما الان حالم رو بد میکنه ... برگشتم بخاطرر اینکه الان نمیتونم تصمیم بگیرم ظربه که قرار

هست وارد بشه از پا در میاردم و الان نمیتونم به گل بشینم الان وقتش نیست جا بزنم این همه 

زحمت کشیدم الان که اینجام درست نیست کم بیارم. دعا کنید درسهام بتونم درست بخونم. 

راستی اینجا مسجد پیدا کردم شکر خدا مرضیه خانوم حاج اقایی که ۸ سال قبل اومده بودند

مسجد ما لندن اینجا هستند و خدا را شکر ایشون رو میشناسم . یه نی نی تازه بدنیا اورده

طاها خیلی ناز هست ماشالاه خوش به حالش .... زن حاجی بودن خیلی خوبه دوست دارم 

اینکه بچه هاش به اهل بیت نزدیکند اینگه زندگیشون با دینمون یکی هست یعنی از هر طرف

نگاه کنی با دین یر و کار دارند برای یه نماز جماعت با همسرش ارزو نمیکنه بند ببنده که نماز

بخونند باهم و یا اینکه ........ ..

راستی دانیال چرا من و کم دیدی واسه خودت؟ چرا لایقت نبودم چرا الان چادر مشکی سرم

نیست؟؟ چرا تو مجلس وقتی صدای روضه میاد نمیگم ایشون همسر من ه؟؟؟ چرا تو محرم 

سرم بلند نمیگیرم بگم روضه خونه ما هست؟؟؟ چرا وقتی مجلس حضرت زینب رفتم اینقدررررر

شکسته بودم که بیشتر از ۶۰ ثانیه نتونستم طاقت بیارم ؟؟؟ کیفم رو رو صندلیم گذاشتم فرار 

کردم رفتم پایین تو دست شویی سعی کردم خودم رو جوع و جور کنم دیدم نمیشه رفتم کنار

دیوار رو به روی علم ابلفضل نشستم . بین بزرگتر ها نتوستم دردهام امانم داد رفتم تو اتاق ‍

یچه ها چونکه از اونا خجالت نمیکشیدم . نمیدونم وقتی روضه حضرت زینب میخوندن و از 

حضرت رقیه می کفتند دلم بیشتر به  حال ایشون سوخت و یا خودم ؟؟  میگفتند که رقیه 

دیگر بابا ندارد رقیه دیگه بابا ندارد........ رقیه دیگه حسین ندارد .... اخخخخ که دست گذاشتند

روی زخمم اخخ که دیگه بابا ندارم حسین ندارم بابا حسین ندارم وایییی که یتیم شدم 

بابا ندارم.... نتونستم بقیش رو گوش بدم حالم بد شد میخواستم فرار کنم برم تو ماشین

برم خونه اما خونه دیگه خونه نبود که ... جاییی نداشتم 

خوش به حال رقیه که وقتی فهمید با با نداره یتیم شده دق کرد و رفت پیش باباش ولی

من موندم رقیه سر بریده باباش رو دید دق کرد اما من ترسیدم از جنازه بابام که سر داشت

با اینکه ۷-۸ سالم بود نه ۳ سال بازم ترسیدم ندیدم بابا رو نبوسیدم نبوییدم ..... وایییی بر من

که از بابایی خودم ترسیدم وایی بر من که ندیدمش وای بر من که.......حسین من رفت و من

ارام گریستم و طاقت اوردم نفهمیدم چه بلایی سرم اومده. پس ببخشید اقام اگر دلم بیشتر به 

حال دل خودم سوخت نه دختر سه سالت ببخش اقام که طاقت نیاوردم سفره خواهرت بشیم

ببخش که بی پدر خودم بیشتر به چشم اومد ببخش که داغش سنگینی کرد رو دلم .....

 

رفتم پایین تا اخرهای مجلس بدش صورتم رو شستم رفتم بالا دعا اخر مجلس و بعدی سفره 

مالیده ( یک نضری هست که افغانها از نان خانگی و یا کیک افغانی به اسم روت که شبیه نان قندی

هست درست میککنند. نان و یا کیک رو بین دستشون می مالند تا ریز مثل شکر بشه و بهش روغن و

شکر میریزند ) باور دارند که این چیزی بوده که حضرت زینب در از زمان داشته .  این سفره بعد از

شهادت امام حسین گرفته میشود دقیقش رو نمیدونم چونکه اینجا بنا به وقت و تعطیلات زمان هر

مسجد برقرار میککند معمولا اولین شنبه و یک شنبه بعد از عاشورا  چون تعطیلات ما هست .

درسها خیلی فشرده و سخته دعا کنید برام عزیزنم التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت ۹:۴۱ ب.ظ  توسط منتظر  |