روی سنگ قبرم بنویسید عاشق هرگز نمیمیرد

سلام  به دوستان گلم اونهایی که هنوز هستند اونهایی که میان و ساکت میروند و اونهایی که نمیان

ولی دلشون اینجاست و دوستانی که یک روزی این دست نوشته ها رو خواهند خواند.

امروز فکر میکنم اخرهای خرداد ماه باشه چند سالی هست که دیگه حساب تاریخ و ساعت و بعضی

اوقات سال شمسی از دستم در رفته بر عکس یه زمانهایی که دقیقه به دقیقه ساعت و زمان تو روح

روانم هکشده بود.  دونست زمان و دقایق سنگین بود برام اینکه هر لحضه بدونم ایران ساعت چند

هست چه روزی هست کی... و کجا هست چیکار میکنه ..... اینقدر سعی کردم فاصله بگیرم که 

بتونم طاقت بیارم و ... 

الان که مینویسم براتون یک معلم کامل هستم ( چهارشنبه گذشته ۱۲ جون ۲۰۱۹ فارالغ التحصیل

شدم و ۲ سال قبل از دانشگاه یورک تورنتو با مدرک Bachelore with honours فارغ التحصیل شدم

 لیسانس ۳ ساله هست اما Bachelore with honour  چهارساله و امسال هم از دانشگاه براک

یونورسیتی با مدرک لیسانس  تحصیلات  Bachelore of Education  و یا همون مدرک معلمی

در مقطع ابتدایی فارغ التحصیل شدم و بالخره معلم شدم . اینبار کلاه سرمون نگذاشتند به جاش

یه یالان و یا یه شال به خصوصی سر شونمون انداختند و تمام. . مامان سمیرا و محسن و داوود

هم صبح زود حرکت کردند تا ۱۰ صبح اونجا باشند. محسن که اصلا شب قبلش نخوابیده بود به چونکه

ماشین سمیرا را برای الگا گذاشتند و محسن با سمیرا بعد کار  ۲ صبح رفتند خونه مامان که فرداش

زود بیاند St. Catharines که نزدیک نیاگارا هست. بعد اتمام مراسم خیلی سریع رفتیم تورنتو برای ناهار

عکس درست حسابی نگرفتم چونکه دوربین داخل ماشین فراموش کردند و بخاطر کم خوابی

و گرسنگی محسن هی گفت بریم و رفتیم تورنتو با ترافیک ساعت ۳ اینا رسیدیم و بعد ناهار مامان

و بچه ها برگشتند لندن و من و نصیر رفتیم پلازا . بعد انجام کارای کوچیک که سفارش مامان جان

بود رفتیم کافه بی بی و یه جشن ۲ نفره گرفتیم و بعدش اومدیم خونه همیلتون. 

شب قبلش استرس داشتم چون نمیدونستم چی میخوام بپوشم لباسی که هم شیک هم محجبه

و هم نیمه مجلسی باشه پیدا کردند خیلییی سخته. فرداش ساعت ۴ و نیم صبح بیدار شدم فکر

میکردم ۷ باشه رفتم که دوش بگیرم نگاه به گوشیم انداختم دیدم هنوز حتی ۵ نشده برگشتم تختم 

بخوابم بعد دیدم خوابم نمیبره دوباره ساعت ۵ رفتم دوش گرفتم و رفتم چایی خردم و سعی کردم 

رو کاناپه سعی بر رلکس کردن کردم دیدم محسن ساعت ۵ و نیم مسج داد که ادرس میخواست

گفتم چرا اینقدر زود بیدار شدی گفت نخوابیدم خواهرش بمیره که همه سعی خودش رو کرده که

خودشون رو برسونه بر عکس نصیر که اینقدر رلکسته دیوانم میکنه ساعت ۷ و نیم به زور بیدارش

کردم با یه عالمه غر غر تازه میخواست بره مینستری که کارهای ماشینش رو انجام بده اینقدر 

با ناز ادا حرکت کرد که با زور ساعت ۸ و نیم از خونه راه افتیادیم اخه من باید ۱ ساعت و نیم زودتر

اونجا حاظر میشم . ایندفعه کادوی مامان قشنگترین و با ارزشترین کادو بود. به جز پول نقد این 

کارتی که برام درست کرده و با دست خت خودش به فارسی نوشته دل من و برد و روز من و

ساخت . اخه مامان همونطوری کع قبلا گفتم درس نخونده مدرسه نرفته و فارسی فقط روخوانی

در حد خیلی ضعیف شمرده میخواند اما الان داره نوشتند یاد میگیره و این حاصل یخرده از درسی

که بهش دادم هست. عکس رو اپلد کردم . اون دست گل بنفشی که مشهاده میکنید نصیر از

همونجا خرید که ۴۵ دلار بابت ۱۰ تا شاخه گل داده. اینجور اوقات فقط منبع درامد دانشگاه های 

کانادا هست از پول نیمکت مهمان تا پارکینگ و غیره. البته دانشگاه براک پارکینگ و پول نیمکت

مهمان نگرفتند به جاش یه پذیرایی خیلی مسخره یه تیکه مربع کیک اندازه قوطی کبریت داند.

بماند که از ما تقریبا ۵۰ دلار پول این گرادویشن را گرفتند . انشاالاه ۳ جولای انترویو دارم با

اموزش پرورش لندن هر شهری برد خودش را داره و باید از وبسایت اپلای تو اد که هر برد ۱۲ دلار 

باید پرداخت کنیم که بتونیم اپلای کنیم تقریبا ۶۰۰ دلار یا بیشتر اب خرده چونکه معلم ها کارت معلمی

دارند که اون شماره رو نیاز داریم که ۳۰۰ و خورده به علاوه مالیات گرفتند هر برد ۱۲ دلار به علاوه مالیات

و یه عالمع چیز دیگه که در خاطرم نیست. بیزنس باز کردند . امیدوارم انشاللاه کار خوب بگیرم. چند

وقتی معیوس شدم ..... الان دیگه یادم نمیاد میخواستم از چه چیزی بنویسم. 

راستی دیشب که داشتم از لندن برمیگشتم تنها بودم نصیر طبق معمول پیچوند و نیومد الانم از

دستش دلخورم و حرف نمیزنم باهاش. خلاصه تو راه داشتم فکر میکردم به بابا به خانوادم که تنها

کسانی هستند که همیشه در کنارم بودند و هستند. نمیتونم به نصیر تکیه کنم اینجوری بار نیومده

که دیوار باشه همیشه جا خالی میده و نگرانم میکنه ... 

داشتم به اینکه مامان و داوود شاید بیان ایران تنهایی فکر میکردم یه حس عجیبی بهم دست داد

ارزو کردم دلم میخواد یه بار دیگه همون ما ۴ تا خواهر برادر حتی شاید بدون مامان بریم سر خاک بابا

همه لحظه ها رو تصور کردم تو ذهنم حس کردم با بند بند وجودم حتی اینکه کی کجا تو تاکسی 

بشینه تو راه بهشت زهرا.... اینکه داره ۱۶ سال میگذره از اخرین باری که رفتیم باهم سر خاک بابا

اینکه حتی فکر کردن بهش دگرگون میکنه حالم رو از اینکه مزاحم نمیخوام میخوام ما چهار تا باشیم 

مامان هم نباشه که غصش نگیره یه موقع از وسع دلتنگی ما مبادا گریمون بگیره بخاطر مامان 

یا بقیه بازم قورتش بدیم ... اماا شاید بازم من و سمیرا بیشتر از همه گریه کنیم محسن و داوود 

بریزند تو دلشون بغضشون را نشکننند که مبادا وسعت دلتنگیشون رو کسی بفهمه . دلم گریه 

میخواد گریه از ته دل رفع دلتنگی از ته دل خلوت ما ۴ تا که یتیم شدیم دور شدیم.. تنها شدیم

ما که هرچی به سرمون امد دم نزدیم ما که هرکسی به طریقی سوع استفاده و ظلم کردند

ما که بعد ۲۰ سال بعضی از چیزهار رو به زبان اوردیم و فهمیدیم که هیچکدام از نامرد ها در امان

نبودیم ..... خیلی اوقات ارزو میکردم که بیشتر از ۴ بودیم که وسعت تنهاییمون این نبود 

فامیل و اینا همه کشکند به جز خاله معصوم بقیه ادا دوست داشتن را در میارند اگر یه سر

سوزن به نفعشون نباشه مثل تریلی از رومون رد میشوند و نسبت خانودادگی یادشون میره

۲ سال قبل عروسی زهرا دختر خالم یه خرده به این حقایق تلخ وی بردم ولی سال گذشته 

نامزدی سمیرا خواهرم به عمق این فاجعه پی بردم .... برای همین میگم الکی نبوده قدیما

اینقدر بچه میاوردند دلم میخواد یه عالمه بچه داشته باشم که بچه هام تنها نباشند خودشون

برای همدیگه تیم باشند نیاز به غریبه نداشته باشند. اما خوب........

خدایا به حرمت امام غریب به حرمت ستمی که به حسن فاطمه شد هیچ کسی رو تنها نزار

یا علی..

برای دیدن عکس ها رو لینک کلیک کنید.

راستی عکس اخر صبح که بیدار شدم گرفتم اخه ۲ سال قبل روز اول دانشگاه هم صبح زود قبل

طلوع افتاب بیدار شده بودم و یه دنیا استرس داشتم و نگران بودم و امروز نتیجه همه اون زود بیدار

شدن ها و دیر خوابیدن ها رو مگرفتم. 

مامانی امیودارم بتونم بهت بگم چقدر ممنون زحمات و حمایتها هستم خواهرکم یکی یدونه من که

همیشه میومدی سر میزدی و یا میرسوندیم خوابگاه تو شهر غریب تنهام نمیگذاشتی. برادر هام 

داداشی های من که مثل کوه پشتم بودید با اینکه بعضی اوقات سر به سرم میگذاشتید که کدوم 

دانشگاه دیونه من و راه میده ولی همیشه پشتیبانم بودید تا تونستید. شاید نصیر درک نکنه که

چرا لپتاپ قدیمی من اینقدر برام با ارزش هست و با اینکه استفاده نمیکنمش هنوزم به کسی نمیدم

و نگهش داشتم اون روزهایی که پول تو جیبمون اندازه بنزین ماشینتون نبود اما ۲تایی برای من 

لپتاب خریدید چونکه نه تلفون درست حسابی داشنم نه کامپیوتر ... 

ممنون از اینکه وقتی میگفتم درس و امتحان دارم غر نمیزدید که من چه تو کشتی ما رو و اینکه 

ما میریم تو تنها بشین درس بخون . از اینکه محکم با غرور من و محکم بغلم میکنید و بهم افتخار 

میکنید. کلامت ساده که یه دنیا ارزش داره ااما خوب یکی مثل نصیر نمیفهمه و یا یاد نگرفته 

مرسی که حتی اگر لحظه اخر بهتون میگم فارع التحصیلیم هست خودتون رو میرسونید نیاز 

به اسرار و یاد اوری مکررر ندارید . 

خدایا شکرت خدایا سجده شکر به جا میاوردم خدایا تا اخر عمر شاکرت هستم به خاطر وجود مادر

و خواهر برادرهام . ..... 

بابایی جونم کاش...... ای کاشش بودی و می دیدی این روزهایی که ارزوش رو داشتی کاش حاصل

تلاشت رو میددی کاش در اغوشم میگرفتی و بهم افتخار میکردی...

https://ibb.co/g4pccLS#

https://ibb.co/QYMv4rG

https://ibb.co/XJLcTRf

https://ibb.co/V3YvxRG

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ساعت ۵:۳۹ ق.ظ  توسط منتظر  |