|
|
|
|
|
سلام دوستان گلم
خیلی وقته که کم می نویسم . تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاده و قرار هست بیوفته. با اومدن فروردین و رفتن اسفند خیلی چیزها تاقیر میکنه. سرنوشتها رقم می خوره. یکی میاد یکی میره. ۱۴ اسفند تولد ارش دوست قدیمیم هست الان ایران هست از الان براش ارزوی بهترین ها را میکنم . امیدوارم به همین زودیها بتونه راه خودش را پیدا کنه و بتونه خودش برای خودش تصمیم یگیره. تو این دنیا همیشه باید قوی باشی حتی وقتی قدرت نداری خودت را قوی نشون بدی و الا روزگار باهات خوب تا نمیکنه . فرقی هم نمیکنه اون ادمها پدر مادرت باشند و یا دوست و همسایه. این را باید درک کرد که هیچ کس نزدیکتر از خود ادم بها خودش نیست . پس اگر ما به خودمان رحم نکنیم و مهربان نباشیم هیچ کس دیگه ای مهربان نخواهد بود.
این متن همینجوری از دلم امد و نوشتم . امروز ۱۴ فبریه هست روز ولنتاین . امسال بیشتر خونه بودم از انجایی که میدونید دانشگهاه فوق تمام شد و منتظر دانشگاه معلمی بودم. در این حال در یک مدرسه مسیحی ابتدایی کلاس دوم دبستان در حال کار داوطلابانه بودم و هستم کلاس عجیبی هست. به علت سطح اقتصادی پایین محله و خانوداه ها بچه های شیطونی هستند. به همین علت کار کردن باهاشون خیلی اسون نیست بعضی اوقات هم اصلا خوشایند و قابل تحمل نیستند. اما هرچی باشه بچه هستند و هنوز هم فرشته های معصومی هستند که روزگار باهاشون خیلی مهربون نبوده از همین الان . بعضی هاشون استسنایی هستند. یکی از دخترها ناز کوچولو از الان داروی اعصاب استفاده میکنه. ۴ تا دیگه هم هستند که واقعا زنجیری هستن که فقط موقعه فرانسه موسیقی و ایتالیایی به کلاس ما می ایند. راستش کار کردن با اونها انقدر هم سخت نیست اینقدر که ۲ از دانش اموز های خودمان سخت هست چونکه هم بی تربیت هستند هم لجباز و هم تنبل و مشکلات یادگیری هم روی این ها . از انجایی که یادم نمیاد قبلا چقدر براتون تعریف کردم همینقدر فکر کنم کافی باشه تا بفهمین وقت گزراندن با این بچهه ها بدون حقوق و چقدر سخت هست. البته نه گفته نماند که معلم و مدیر خیلی قدردانی میکنند و رفرنسهای خوبی هم دادند برای قبولی دانشگاه.
خبر خوب این هست که دانشگاه معلمی قبول شدم و انشالاه از ۲۸ اگست شروع میکنم و تا ۲ سال اینده یک معلم در خدمتتون هست. خبر دوم اینکه دختر خالم تابستان اینده عروسی میکنه وانشالاه اگر قسمت باشه تابستان سوعد هستیم هرچند که قرار بود با نصیر بیایم ایران اما ببینیم قسمت چی هست. دانشگاه شهر سین کترین قبول شدم الته میخواهم که به کمپس شهر همیلتون برم بخاطر کار نصیر . خودم خیلی دوست دارم که یا برم وسترن دانشگاه لندن اگر قبول شدم و یا خود شهر سین کترین بازم ببینیم صلاح دوتامون در چی هست. کم کم باید با اولین خونه متاهلیمون خداحافضی کنیم. این خونه را با همه بدیهاش دوتامون خیلی دوستش داریم. البته بخاطر منظره جلوی خونه و پنجرههای ۶ متری سالن و اتاق خواب ۳ متری هست پر نور و هوا. چیزی که در دوران دانشجویی و خونه مامان هامون خیلی نبود. البته وقتی مامان ها تو اپارتمان زندگی میکردند خوب بود ولی خونه های قدیمی کانادا بعضی هاشون واقعا مزخرف هستند. براتون بعدا عکس های خونه را می گزرام یادگاری اولین خوننمون .
امیدوارم با گردگیری عید دلتون و زندگیتون هم تمیز و پاک بشه از غبار و غصه . تا عید حتما برمیگردم . کادوی ولنتاین من ماشین بود البته ۲ سالی هست که قرار بود یک ماشین مناسب خانوادگی بگیریم که هم زیر وپای من باشه هم خانوادگی . چون ماشین غولپیکر نصیر برای بازی خودش هست و ماشین کوچیک هم ماشین کار هست که بنزین کم میخوره و بیچاره هربلایی سرش میاره بخاطر قدیمی بودنش. و این شد که نصیر بنا به سلیقه خودش ( نه من) یک ماشین برای من گرفته.به قول خودش قرار بوده که صندوق عقبش را پر از گل کنه و ولنتاین سوپریز بشه برای من اما از انجایی که جای پارک نبوده ۱ ماه قبل مجبور شد خودش را لو بده و سوپریزش را نقشه براب کند و هدیه من یک گل سرخ رز شد و یک کت بهاری که باهم دیدیم و خوشم امد و از طرف اون برای خودم خریدم. من قرار بود بهش یک کارت هدیه بدم که خودش هرچی میخواهد برای ماشینش بخره و شاید هم ۲ قصت حلقه ای که برای خودش خرید را بدم. اقامون از حلقه جیگول عروسیمون خوشش نمیومد . معمولا از دستبند و انگشترهای بزرگ خوشش میاید. وقتی هم که دیدم نمیپسنده و حتی پیشنهاد دادم حلقش را نگه داره و ان انگشتر را بخره قبول نکرد من هم مخالفت نکرددم . بچه هام هم اینجا بیان بخونن بعدا نگند حلقه بابامون کو . مامان نصیر هم اومد خونمون البته داستانش رو برتون بعدا میگم الان حوصله اینکه عصاب خودم رو بهم بریزم ندارم. امدند ولی از انجایی که از ته دل نبود و بخاطر اینکه نقابی بشه جلوی دختر عموی پدرشوهرم امدند و روابط همچنان سر و خوشک هست. به همین دلیل هر روز بیشتر از شون بدم میاد و سرد میشم. ۲۸جانویه( ج گزاشتم چونکه حرف را پیدا نکردم رو کیبورد) با زهرا و علی رضا برادر خواهرشوهر کوچیکم رفتیم فستیوال زمستانه شهر موسکاکا تاقریبا ۲ ساعت از تورنتو دور بود. شهر کوچک و زیبایی بود من قبلا برنامه ریختم و هتل بوک کردم اما انجا که رسیدیم نصیر و علیرضا که خسته شده بودند و سردشون بود گفتند که برگیردیم خونه شب الته نصیر بخاطر اینکه بیاد با علی پلی استیشن بازی نکه امد ما قرار بود شب هتل بمانیم و تولد زهرا که اول فوریه بود رو اونجا جشن بگیریم.و فردا بعد از صبحانه برگردیم که نشد . در برگشت به زور از فروشگاه کیک های کوچک خریدیم از انجایی که اقایون امان نداند که بریم وپلازای ایرانی ها و کیک بخریم. کیک ها هم مزشون افتضاه بودند معمولا خیلی خوب هستند اما شانس زهرا و عجله این شیطونک ها اینچنین کرد. این هم از سفر ما البته به ما خوش گذشت فقط به زهرا اصلا خوش نگزشت بنا به دلالیلی. اولین اینکه ایشون با اینکه ۱۳ ساله شدن هنوز یه بچه نونور هستند. و اینکه نصیر هنوز نمیدونه با بچه ها رفتار کند. یکی از سرگرمی ها دوچرخه تپل بود که برای برف بود و ما شب در تاریکی با چراغ دوچرخه و کلاه کاسکت یک مسیر ۴ کیلومتری رو باید طی میکردیم. و ازت انجایی که این دوچرخه با دوچرخه معمولی فرق میکرد سخت بود . و صندلی بنا به قد هرکسی تنظیم شده بود . که زهرا نمیتونست اصلا از پسش بربیاد و همش عقب میموند و بخاطر تاریکی و برف سخت بود صبر کردن و ترمز گرفتند بعد از ۵ دقیقه شروع به غر غر و گریه کرد و همش میوفتاد نصیر هم به جای ارام رفتند غر میزد و زهرا بدتر هول کرده بود من هم عصبی شدم هم بخاظر رفتار بچهگانه زهرا هم نصیر . بالاخره بچه هست و باید صبور بود من خودم هم کم اورده بودم و چراغ هامون باطریش تمام شدند و یکی یکی خاموشن میشدند ما هم راه را گم کرده بودیم . خلاصه از همام راه که امدیم برگشتیم در این راه هم طهرا بیچاره هزار بار زمین خورد البته برف بود چیزیش نمیشد و بقیه راه را پیاده دوچرخه به دست میومد و یه جایی هم روی برف ها میخوابید و گریه میکرد . من هم سعی کردم با عزیزم گفتن ها و اراده قوی کردن جمش کنم البته اینها را که میخونید دختر بچه کوچیک تصور نکنید زهرا هیکلان و قدن هم از من بزرگتر هست. خلاصه برگشتیم و زهرا کفت اصلا خوش نگذشت بهش. علیرضا بچه اروم و کمی زبلی هست حتی اگر سختش باشه بازم صداش درنمیاد و برای همه چیز همیشه پایه هست برای همین عشق زن داداشش هست. فقط کمی در مدرسه شیطنت میکنه که به علت سحل انگاری خانواده نمیتونم سرزنش کنم اگر به ما نزدیک بودند میتوانستم کمکش کنم اما از راه دور خیلی کم کار از دستم برمیاد. مصلا پارسال که مشکل جدول ضرب داشت اوردمش اینجا و در ظرف ان ۳ روز که اینجا بود یادگرفت و با هم کتاب میخوانیم . ولی خوب از انجایی که اینجا امدنشان تاعطیلی به حساب میاد نمیتوانم فشار بیارم. برای همین اگر من میرفتم لندن دانشگاه وسترن دانشگاه معلمی خیلی بهتر بود انطوری نزدیک بودم و بیشتر باهاش کار میکردم شاید روابط خانوادگی هم بهتر میشد شاید هم بدتر. اما نصیر دوست نداره تحت هیچ شرایطی برگرده لندن. فعلا من برم که شام هیچی اماده نکردم و نصیر خسته و گرسنه از کار میاد. شب و روزتان خوش
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۳:۴۸ ق.ظ توسط منتظر
|
|
||