روی سنگ قبرم بنویسید عاشق هرگز نمیمیرد
سلام به همه دوستان عزیزم

من الان یک خانوم متاهل هستم  ۱۵ روز از عروسیم میگذره و تازه فردا  که شنبه هست میشه ۱ هفته

که اومدم خونه خودم تورنتو بنا بر اینکه خانه من نزدیک دانشگاه هست که رفت و امد من دچار مشکل نشود مجبور

شدیم به محله دانشگاه اسباب کشی کنیم و جدا از اینکه اصلا از این محل خوشم نمیاد و منطقه خیلی کثیفی و

هست از روی ناچاری تا فارغ التحصیل شدنم تحمل خواهیم کرد.

حنا بندان من روز جمعه ۲۲ اگست در حال کوچکی در لندان برگزار شد لباسم بسیار زیبا بود همونطوری که می خواستم

 

یه بار این پست رو چند ماه قبل نوشتم اما کپی نکردم و پرید امروز که ۲ فروردین هست دوباره مینویسم

 

خوب از حنا بندان میگفتم لباسم ارایشم امونطور که میخواستم بود اما خوب به علت استرس و بد شانسی قبل از 

عروسی دندانم را عصب کشی میکردم که از شانس من دندونم شکست و ادامه کار لقو شد و این دندون شد بلای

جونم بعدش هم که درد و عفونت و مجبور به کشیدنش شدم هرچند نزدیک عروسی این اخرین چیزی بود که بخوام 

انجام بدم اما خوب قسمت این بوده من از عید پارسال درگیر این دندان بودم اما انقدر مسخره بازیهای اینجا کشش دادن که از ور پر کردن به عصب کشی و کشیدن شد خلاصه یک هفته قبل حنابندان من صورتم باد کرده قیافم مثل روح و سرشار از درد بودم و همچنان به این ور اونور دویدن ادامه میدادم چون از لندن بایر میومدم تورنتو برای خرید و 

 کارای تالار عروسی و ارایشگاه و عکاسی و اشپز و غیره !!!! الان میپرسی که چرا من همش سگ دو میزدم 

بهتون میگم مادر شوهر پدر شوهر و خواهر شوهرم الحمدللاه شکر خدا مرده بودند سقت شده بودند و هیچ کاری انجام نمیدادن هیچ تازه نازو مشکلاتی که پیش می اوردن هم روش در حدی من حرص میخوردم که دقیقا ۲ هفته قبل عروسی تا ۳ روز قبل عروسی من خونریزی داشتم علتشم هنوز نفهمیدم اما فکر میکنم چرک خوشکن رو کلیه هام فشار اوردن و خونریزی کردم مجبور شدم با وجود ورم و درد صورتم مسکن و چزک خوشکنم رو هم کنار بزارم 

و به این علت و علت های دیگه ه میگم براتون عقد کنون کنسل شد چوم نمیتونستم عقد کنم با اون وضعیت و همچنان منتظر بودیم که اخر ۱ روز قبل عروسی خیلی هول هولکی وقتی اومده بودیم تورنتو و تو هتل موندیم رفتیم

مسجید امام علی و حاج اقا موسوی عقدمون رو جاری کرد بدون هیچ تشریفاتی و .....اینم شد یه حسرت دیگه رو دل صاحب مردم یه زمانی ارزو داشتم برم حرم اقا عقد کنم و کبوترهای حرمش مهمون جشنمون بشن اما.......

زندگی بعضی اوقات با ادم یه جوری بازی میکنه که خودت حیران میشی از کارایی که می کنی و عکسل العملت در

مقابل ادمهای بی شرف و بی همه چیز که خدا رو فقط برای پوشاندن چهره کسیف خودشون استفاده میکنند

خلاصه ۵ شهریور ما ساعت ۹-۱۰ صبح با حاج اقا هماهنگ کردیم و ساعت ۲ بعد از ظهر عقدمون جاری شد و ۲:۱۵ من و نصیر مامان و خاله و بچه ها رو تو مسجد ول کردیم و دوان دوان رفتیم که به عکاسی برسیم که عکس بگیریم

برای ورودی تالار بماند که بس که دیر شد و عجله داشتیم با پیراهن عقدم که لباس سبز بود و یه کت مشکی!!!! روش عکس انداختیم البته شال هم مشکی بود اما عکاس یه شال سبز رو بهم داد که عکس ها روشن باشند نا سلامتی عروس بودم اما بیشتر شبیح داغ دیده ها بودم 

می دونی این داغ رو کی روی دلم گذاشت؟!!! اره اگر میخونی میدونی خودت....

هر لحظه فقط حرصم در میومد و میخواستم خودم رو بکشم خلاص بشم بعضی اوقات دلم میخواست وقتی تو بزرگراه هستیم در ماشین رو باز کنم و پر بکشم بیرون اما نمیتونستم به خودم اجازه بدم با خانواده خودم همچین کاری رو بکنم مخصوصا دختر خاله هام که از اونور دنیا اومده بودند برای عروسی من نمیتونستم بدترین خاطره رو براشون رقم بزنم. خیلی اوقات هم واقعا کم میاوردم و میگفتم جا زدم نمیخوام نامزدی رو بهم میزنم و اصلا عروسی نمیکنم فوقش یه خاطره تلخ چند ساله میشه و میگذره اما بازم در خودم همجین قدرتی رو نمیدیدم میدونستم اینبار نمیتونم دوام بیارمو دلم هم برای نصیر می سوخت اما خوب از دستش هم خیلی عصبانی میشدم وقتی واقعیتها رو که جلوی چشمهاش بود رو انکار میکرد با اینکه می دید که مادر ودرش چیکار میکنند اما بازم میگفت اونا تورو دوستت دارند اینطوری که تو فکر میکنی نیست شایدم نمیخواست خودش قبول کنه برای همین خودش رو به خواب میزد اما خوب.....

قبل عروسی هر موقع که مامانش اومد خونمون یه جوری دلم رو سوزوند و رفت با خودخواهی و حماقتش بازم من 

موندم و یک دنیا سوال که خدایااا چرا من مگه چیکار کردم من چه گناهی مرتکب شدم که جزام اینچنین شد

وقتی صیقه محرمیتمون رو خوندن باباش نیومد مامانش هم قرار بود ۱۱ صبخ بیان اما ۷ شب اومد اونم تتها منم با استرس و غصه مردم خورد شدم سوختم... چشم هام هیچ وقت نخندیدن از وقتی رفتی...

هی میگفتم با خودم که این نیز میگذرد اما روح روان من ویران شد و گذشت ...اخرم وقتی اومد صفره  غم دختر زلیل  مردش رو پهن کرد و با دعوا رفت حتی به خاطر اون مامان با مان دعوا کرد اونشب خیلی گریه کردم مثل شبای دیگه خیلی غصه خردم مثل روزای دیگه اما یه جور دیگه سوختم خیلی ساکت و بدترین قسمتش این بود که دیگه غشق پاکی نیود که بخاطرش دووم بیارم محکم باشم ...فرداش ۱۶ می من مامان نصیر خونه بدیم و حاج اقا شیوانی صیقه محرمیتمون رو خوند بعدش محسن اودم این بدترین داغی بود که رو دلم موند یادمه وقتی نصیر با دختر عموش نامزد شد با اینکه اون اینجا نبود تا ۲ ماه هر روز خونشون جشن و بزن بکوب بود ....بدترین قسمتش این هست که خودم هم تر ان جشن ها حضور داشتم و سهم داشتم حتی براش جشن نامزدی برزگ ۳۰۰ نفره گرفتند با اینکه عروسی نبود و خود نضسر مخالف بود اما میگفتند که ما ارزو و ارمان داریم .... خیلی بده بدونی تو جزو ارزوهاشون نیستی بلکه به عنوان ویراگر ارزوهاشون بهت نگاه میکنند حتی الا که مینویسم با گذشت ۲ سال از اون روزها بازم مثل همون روز دلم میسوزه ....خیلییی میسوزه بغض گلوم را میخواد بترکونه 

بعد اون دیگه هیچ نیامدن که بگن چی کیخوای چی میگی ... تا اینکه یه بار باباش گفت بیا عروس کن برو دیگه گلیمتون رو جم کنید زندگی من گلیم عزا به حساب میومد تازه اولای پاییز بود و دانشگاه و امتحاناتم تازه شروع شده بود میگفت ۱ ماه دیگه عید قربان عروسی کنید هرطوری شده میگم دانشگاه دارم میگه ۱ ماه نرو خوب !!!!!!! میگم پسرت پول نداره هیچ بدهکار بانک هم هست میگه کاری ندارم باید عروسی کنید گفتم من که نمیتونم شما خیلی 

علاقه دارین برای دخترتون عروسی بگیرید اخه میگفتچه بخوای یا نخوای من عروسی میگیرم البته همهچیر قرضی اخه مگه ادم کودن هست که جلو غریبه التماس کنه که توروخدا نصیه برام عروسی گیر بعدان میدم نمیگن که چرا اینقدر عجله داری مگه ترشیدی؟؟ سر همین موضوع گفت من دیگه کاری بهتون ندارم اگر  ۱ ماه پیگه عروسی کردید کردید و الا دیگه من نیستم  برید رد کارتون  منتق ؟ شعور فهم درک این چیرا برای اینا وجود نداره 

هر موقع که عید و یا چیزی میشد هم که یه جور اذیت میکردند برای همین مجبور شدیم یا همین تابستان عروسی کنیم و یا مجبور میشیم جدا بشیم چون نه من نه مامانم و نا داداشم خوصله مسخره بازیه اینا رو نداشتند خودم 

که زندگیم بود ازش خسته شده بودم و تنها دلیل که امروز اینجام و عروسی کردم این هست که از خدا ترسیدم از غزب خدا ترسیدم که نکنه خدا بگه بنده چرا اینقدر مغرور شدی و یا زیادی میخوای فکر میکردم همش خدا داره منو امتحان میکنه و باید رو سفید بشم خدایا چرا من که نگران ایندم زندگیم و زندگی بچه هایی که قراره ما به این زندگی لعنتی اضافه کنیم فکر میکردم  عذاب وجدان میگرفت اما اونایی که رسما با زندگی ارزو و ابرول من بازی میکردند هیچ انگار نه انگار یه جایی خونده بودم که خدا از شیطانن میپرسه بدترین گناه که بنده من انجام میده و تو ازش لذت میبری چیه ؟ و شیطان میگه وقتی که گناه انجام میده اما نمیفهمه و قبول نمیکنه که اشتباه کرده و خطا

کرده . درست مثل اینل اخه اگر مشک داشتید چرااااااا چرااااااا وفتی مادرم بیشتر از ۴ -۵ بار از خونه بیرونتون کرد و یا اجازه نداد بیاید خونه چرااا بازم پا فشاری کردین که هرطوری شده دختر بدین به ما ؟؟ ایا روبرو شدن با پسرتون و ارامشتون ارزشش از ارامش و زندگی یه دختر و خانوداش بیشتره؟ ابرو یه دختر مهم نیست براتون چرا وقتی یک بار 

یه اشتباه کردید و پسرتون رو در سن ۱۶ سالگی بخاطر شرو شور جوانیش نامزد کردید و ۴ سال دختر برادر خودتون رو الاف کرید کافی نبود؟؟؟ حتی بعد از اینکه بهتون گفت بابا من اونو نمیخوام بازم میگفتید خفشو و الا من میراذم میرم از این کشور و خواهر برادرت رو بی سرپرست میکنی ؟؟ حتی بعد این همه کار شما منتظر بوید تا جاریت بره 

دخترش رو اول نامزد و یا عروس کنه که بگید اره شما بهم زدیین نه ما بقول خودش( مادر شوهرم) حرف ما سر اونا بمونه  حتی بعد نامزدی ما هم به اونا نگفته بودند که ما خواستگاری رفتیم ۶ ماهه داریم التماس میکنیم و اومدیم خواستگاری نامزد هم کردیم !!!!!!!

بعضی اوقات این فیلم ترکی ها و یا سریال هندی ها رو میبنم میگم مگه میشه ادم اینقدر حیلهگر و بدجنس باشه 

الان میبینم که اره میشه فقط خدایا از شما سوال دارم چطور سکوت میکنی در مقابل این ادمها عدالت کو؟ رحمت کو ؟ 

بخاطر دعواها و جرو بحص مکرر مامانم اینا با اونا تصمیم گرفتم که عقد کنون نگیریم چون حنابندان دوباره مار ۷خط زهرش رو با مامانم ریخت و شب من رو هم خراب کرد همون شب میخواستم جلوی مهمون ها همه چیز رو بهم بزنم و خلاص کنم خودم رو اما وقتی به قیافه مظلوم نصیر نگاه میکردم از ترس و واحمه این که همه چیز خوب پیش بره خراب نشه بازم ترسیدم از خدا و استغقار کردم به خاطر اینکه ما اجازه ندادیم که خاطره دخترش با دوربین خودش از ما عکس بگیره به خانوم برخرد و شروع کرد به ریز گفتن در حدی که خالم که خیلی صبوره و به خاطره مامانم هیچ چیزی نمیگفت در این مدت میخواست همونجا بزنه لهش کنه کوتوله عجوزه اشغال رو 

خوب خاطره ۴ ساله از خونه فرار کرده و تو یه شهر دیگه زندگی میکنه بدون اینکه بدونند کجا و با کی؟ البته خیلی ها دیدن و میگن با عباس فرار کرده چون باهاش بوده و .....خلاصه قشنگ بعد اینکه ۱۸ شد چند روز بعدش فرار کرد خوب این که معلوم نیست با کی هست کجا هست با کی و چه جور ادمی رفت امد میکنه چطور اجازه بدیم که از ما که لباسمون بازه و حجاب نداریم عکس بگیره؟ من اونوقت هایی که رفت امد داشتیم و خاطره ایجا بود سر لخت عکس میگرفتم بهش نمیدادم چه برسه به الان اخه جند بار دیدم که عکس سر لخت من رو بدون اجازه فرستادن اینور اونور برای فامیل و معرفی برای ازدواج !!!!! 

خلاصه شب حنابندان هم باباش نیومد و مادر عجوزش با خواهر پتیارش بهترین شب که بهترین شب هر دختری هست رو گنزد بهش و اخه بعدش خودش میتونه خیلی خوب جلو مردم نمایش اجرا کنه اما مامانم خالم و من ... شد به خالمون و اعصبمون ادم بی شعور احمق وقتی من و نصیر رقصیدیم یه ۲۰ دلاری رو دور سر نصیر و من چرخوند گفت صدقه رد بلا و فلان فلان بعد کردش تو یقه من!!!! به من رسما صدقه دادد

و بعد از حنا بندان که دقیقا یک هفته قبل عروسی بود رفت و روزی که رفتیم خونشون که نصیر کوت شلوارش رو بگبره دیدمش نه زندگی نه اومدنی که بابا عروسی میام چی کار کنم جی کم داری 

ناگفته نمانه که من حتی قبل حنابندان هم مثل سگ اینور اونور دویدم و رمضان هم بود کار هم میکردم مهمان هم داشتیم خالم اینا ۲ ماه قبل عروسی اومدن برای کمک حنابندان خودم با سمیرا خواهرم و سحر و سارا دختر خاله هان اودمیم تورنتو ارایشگاه  و با تشکر از رویا خانوم ارایشگر بنده که ایرانی تشریف داشتنتد به جای اینکه ۱:۳- تمام بشم ۳ تمام شدم و ۷ شب رسیدم لندن تو هال نصیر هم لندن بود که به کارها برسه از انجایی که مامان باباش مرده بودند. مامانش که با خاله و مادر من مسابقه داشت که مبادا از مامانم عقب نمونه به جای من که عروسم ایشون با دخترشون ۱ هفته قبل رفتند ارایشگاه مو رنگ کردن و هایلایت کردند غیره و غیره تا دقیقه ۹۰ که من از تورنتو رسیدم اما خاطره خانوم تازه از ارایشگاه رسیده و مامان و خالم الاف اشپز و حال غدا و دکور بودند

اایشون رفته بودند ارایشگاه !!!!!!!!!! در حالی که وقتی من اودم نصیر که داماده و پسرش هست اولین بچه که داماد میشه با لباس خونه بود و هنوز حتی لباس عوض نکرده بود من توماشین موندم تا این بره تو دستشویی لباس بپوشه وقتی هم که اومددد با پیراهن صورمی که یقش قهوهای بود اومده بود!۱!۱!! باباباا من ۱ ماه قبل خودم انگار من دامادم براش لباس خریدم دونه دونه به مادر احمقش نشون دادم که این برای حنابندان و این برای عروسی این برای عقد منون بخدا خودم هنوز لباس عرسم لباس حنابندان و عقد کنونم حاضر نبود و نخریده بودم لباس عروسم هم علاف کت برای استین باله تنه بودم که بپوشونم 

اخرم ایشون با همچین لباسی اومد میخواستم همونجا خفش کنم مگیم چرا این رو پوشیدی میگه خوب شبیه لباس تو هست فیروزه ایی سهت دیگه !!!! فرق فیروزهای و صورمه ایی رو نمیدونه چرااا اخه من زن این دیوانه شدم ها چرا ؟؟ نمیدونم والاه 

اینم گذشت وقتی رفتیم لباس بگیرییم میگنیم داریم میریم امروز عقد میکنیم میگه چرا چند روز زودترر بهمون خبر ندادید حاظر میشدیم !!!!!! ما که خانوداه عروس هستیم باید به ایشون زنگ میزدیم میگفتیم میخوای عقد کنون بیاید براتون جشن بگیریم دوست دارین چی بگیریرم کجا بگیریممم یعنییی بیشتر اوقات از پر روییی و بی شرف بودنش دیگه میموندم چی بگم و خودم رو گاز میگرفتمم و میخواستمبا یه سنگ  بکوبم تو سره خودم 

سره عقد کنون هم بازم نصیر اومده با لباس خونه میگم لباست کو میگه تو ماشین خدایااااااااااااا

فرستادم که عوض کنه فقط پیراهنش رو عوض کرد چون وقت عکاسی و ارایشگاه داشتیم و هزار کار نا انجام دیگه از جمله دست گل ساقدوش ها و ماشین عروس ماشین داداشم رو داداشم قربونشونبرم شب قبل عروسی تا ۴ صبح با سمیرا و سحر نشسنتد درست کردند من ساعت ۳و نیم خوابدم چون ۷ باید ارایشگاه مبودیم که بعدش بریم برای عکس تو پارک و تالار . بعد عقد اینا رفتن سی خودشون ما سی خودمون و فرداش تو عروسی مثل مهمون دیدیمشون و فردای عروسی که رفتیم دمبال وسایل هایی که برده بودند با اینکه حتی یک ریال واقعا حتی یک ریال هم خرج نکردند همه غذا ها رو با پروریی تمام قشنگ ۵۰ /۵۰ کرد و ختی کیک عروسیم رو که بدون اینکه بگند برده بودن رو نصف کردند من خودم روز عروسیم ویزا کارتم رو دادم خاطره که بره پول کیک رو بده !! اونوقت نمیدونم با چه اجازه اینا ۵۰/۵۰ تقسیم کردند انگار حلوا مرده بوده با اینکه راضی نبودم و بعد اون هم نه زنگ زدن که بابا شما این همه مهمان دارین عروس و پسرم کجا میخوابن ؟؟؟ چیکار کردید هیچچچی یعنیی بی شعور بودن تا این حد وقتی که حرف خوردن و فیلم بازی کردن جلوی مردم باه هستند پدر مادرش هستند اما جاهایی که باید کنارش باشند قهرند و تا امزوز که ۷ ماه میگزره از عروسی حتی یک بار هم برای شوخی زنگ نزدند به من البته به نصیر زنگ میزنه حرف میزنند اما من نه! اونوقت با وجود همه ایناااا شوهرر خر منن میگه مامان بابام دوستت دارن ؟؟ واقا من باید برم با اونا زنگ بزنم من تا ۱ هفته بعد عروسی خونمون رو تحویل نگرفتیم از شانس بدمون تا مستجر رفت و خونه اماده شد شد ۱ هفته و چند شب اول من و نصیر ت و اتاقهای جدا میخوابیدیم و حتی جایی برای خواب نیود در خدی که محسن داداشم قربونش برم ۲ شب رفت خونه دوستش که ما تو اتاق اون بخوابیم میگفت زشته شما ازدواج کردین تازه!! چند شب دیگه هم بیدار شدم دیدم تو راهرو خوابیده بدون دوشک ....دلم واقا ایجور حاها خیلی سوخت 

با اینکه خونه اونا ۳ تا اتاق خالی بود حتی صلاح مصلحتی و یا همون تعارف شاه عبدالعضیمی هم نکردند 

واقا نباید ناراحت بشم؟؟ جند سالل اینا اومدن خونه ما سر سفره ما نشستند چند سال خونه ما تو کانادا که کسی بیشتر از جند ساعت بدون هماهنگی قبلی نمیره ۳ روز۱ هفته ولو بودند بچه هاشو ببر مدرسه بهشون درس بده ببرشون دکتر خونش و تمیز کن مهمونیش مامان و من و خواهر کمک کنیم و چیزهایی مه اگر وبلاگ رو از اول یخونید میفهمید چی میگم 

روز عروسی از استرس تالار دکور گرفته تا مسکلاتی که تو اریشگاه پیش امد عصابم خورد شد و عروسیم زهرمارم شد ارایشگر وقتنی تمام شدیم حصاب ما رو چند لا حصاب کر ۱۵۰۰ فقط دادیم به ارایشگاه با اینکه من قبلا ۶۰۰ تا برای ارایش خودم داده بودم و  عجله داریم که بریم نمیتونیم هم که بحس کنیم یعنی ادم ها چطور می تونند اینقدر ظالم باشند واقا از خدا ترس ندارند اینا؟؟؟ حالا تو این اوضاع اقا نصیر یادش رفته از بانک پول نقد بگیره کارت من هم دست خاطره کارت خودش هم مسدود شده بخار اینکه ۲۰ دلار بدهکار بوده و نمیدونسته و پرداخت نکرده بوده 

اینقدر عصابم خرد شده بود گریم گرفته بود میخواستم خودم و نصیر رو بکشم مامان و خالم هم رفته بودند تالار بچه ها و سمیرا هم همه دارپ ندار حصابش رو خالی کرد برای ارایش خودشن که چند برار حصاب کرده بود . در اوضاع انقدر حرص خردم که بهم حمله عصبی همون anxiety attack دست داد وقتی اینطوری میشم گرشم میگیره و تپش قلبم بی نهایت میره بالا در خدی که اکسیطزن به سرم نمیرسه و نکیتونم به ایستم و دست و پاهام یه جوری کج میشن و سرم یه جور عجیبی مه نمیتونم توصیف کنم سبک میشه . به خاطر اینه در اوضاع اینطوری نشم تا دیدم داره گریم میگیره و حمله میاد از دنیا یه قرص که برای anxiety مصرف میکنه گرفتم بزوررر و خردم نمیداد چون خیلیی

قرص ها قوی هستند و بعد از ۳ دقیقه چشمهام بسته میشد با اینه نصفش رو خردم اما خدارا شکر از حمله جلوگیری کرد و الا ارایشم و حالم خراب میشد .(دنیا بهترین دوستم بخاطر اسم یه دارویی مصرف میکنه مه به خاطر اون دارپ anxiety migire اما خوب حمله نداره فقط حالش بد میشه میخوره چون نمیتونه دارپی اسم رو نخوره!

دنیا برعکس همه ادمهای تو زندگیم مثل یه خواهر و دوست واقعا راستکی با صمیمیت تمام در هر شرایطی هر موقل هر جا کنارم بوده حتی با اینکه ازدواج کرده و بچهدار شده دخترش الان ۴ سالش شده و ...

لباس عروسیم واقا زیبا بود همونطوری که میخواستم اما خوب ۱ سال و خورده با خواهرم سمیرا و دوستم اراده و بنفشه دمبال لباس بودیم و تو زمستان و برف طوفان بوتیک به بوتین رفتیم ال اینکه بالاخره این دزاینر رو پیدا کردم و بعد دیدن این لباس عاشق شدم و هزارجا گشتم تا پیداش کردم وقتی پرو کردم فهمیدم این همونه که میخواستم و ۶ ماه گرفت تا بیاد چونکه از ایتالیا میومد.

 

 

 

پینوشت

 

این پست خیلی طولانی هست معذرت میخوام و در چند جلسه نوشته میشه و امروز ۳ شنبه ۵ عید بازم مینوسم

 خوب از روز عروسی براتون بگم بعد چند روز خستگی و بیخوابی بی خوراک بودن این روز رسید من از ۲ روز قبلش هیچی نخورده بودم بعد از این رفتیم پارک عکس گرفتیم تا ساعت ۵ پارک بودیم و هیچ کدوممون چیزی نخرده بودیم چون واقعا وقتش نبود بریم یه چیزی بگیریم کسی هم نبود به فکر ما باشه مادر شوهر که همونطور که گفتم مثل بقیه مهمان ها تو عروسی دیدمش و تمام مامان و خاله عزیزم که رفتن تالار مراقب دی جی و دکور و تالار باشند که همه چیز مزتب باشه. دلم بیشتر از همه برای ایدا و دانیال می سوخت اخه بچه ها گناه داشتنتد اما حتی جیکشونم در نیومد و تا دقیقه اخر همکاری کردند با اون گرما که ادم رو از پا در می اورد. 

وقتی داشتیم میرفتیم تالار حالم دیگه خیلی بد شده بود نمیتونستم چشم ها مو باز نگه دارم سرم گیج میرفت بخاطر اون قرص که خردم و منی که اصلا قهوه خور نیستم مجبور شدم کمی بخورم که بیدار شم که البته کمک کزد واونجا برای بچه ها یه چند تا بیسکوییت گرفتیم زود رفتیم که دیر نرسیم اخه ۵ مهمان ها میومدند و ۶ ما باید میرفتیم تو برنامه اینجوری طنزیم شده بود اما ما رسیدیم اونجا ولی مهمان هاا تا ساعت ۸و نیم نیومدند و ما همه خسته سر دزد و کلافه بودیم در حدی که راضی بودم از بقیه عروسی بگذرم و برم هتل بخوابم

نمی تونم درک کنم که ادم ها چقدر میتونند بی تفاوت و بیخیال باشند این همه بدو بدو و خرج میکنند عروس و داماد تنها کاری که میتونند انجام بدند این هست که سر وقت بیاند اما اخه ۳ و نیم ساعت تاخییر هم دیگهه معرکست اونم ۹۰٪ مهمان ها 

همه برنامه ها بهم ریخت ۳و نیم ساعت از برناممون کم شده بودند حتی دی جی هم که دوست برادرم بود قاطی کرده بود و همه چیز از دستش در رفت اما سر جم شب خوبی بود و گذشت با یک دنیا خاطره خوب و بد 

راستی بعد این همه استری و بیخوابی و درد دندون کشیدن چند روز قبل عروسی یه عالمه وزن کم مردم بر عکس اون همه تلاش چند ماه قبل و لباسم برام بزرگ شده بود دز حدی که وقتی قر میدادم لباسم قشنگ کاملا میوفتاد رو زانوم برای همین بیشتر ادای رقصیدن در می اوردم و تو خیلی عکس ها لباسم خوب نیوفتاده هم اینکه کت زیرش هم هی تکون میخورد سحر دختر خاله عزیزم طفلی معمور لباسم شده بود هر ۵-۱۰ دقیقه من دستم رو میبردم بالا و اون لباسم رو میکشید بالا . از اوجاییی که لباس عروسم خیلی پفکی بود وقتی میخواستم بشینم دردسر بود و نمیشد از همه بدتر وقتی  رقص ۲ نفره بود چوم بخاطر حجم زیاد لباس نصیر نمی تونست بیاد نزدیکم و باید میومد روی دامن لباسم   

فیلم و البوم عکس هام هنوز اماده نشده بخاطر یه سری مشکلات ......و اینقدر حرص خردم و اشک من و در اورد که  

بهتون توصیه میکنم هیچ وقت به هم زبان ( ایرانی) جماعت دیگه اعتماد نکنید چون فقط پولت رو میگیرند و بقیش همش حرف داستان اینم بعدا مینویسم ..

 

 

عید ۱۳۹۴ هم نصیر کار میکرد و بهش مرخصی نمیدادند و با هزار اصرار ساعت ۵ گذاشتند بیاد ۶ رسید و ۳ سوت اول اون دوش گرفت و بعدش من چون تا ۲ کار میکردم بعدش تمیز کاری خونه و دنبال ماهی و سمنون که نگرفته بودیم ۳۰ دلار پول ۲ تا ماهی دادم و ۱ کیش همونشب مرد اون یکیش فردا خیلی ناز بودند از اونایی که ایران میفروشند بود دونه ای ۴۰ سنت اما گفتم این ها رو بگیرم که نمیرند اما.... با فروشنده تماس گرفتم میگه اول اینکه چجنازش رو بیار با رسید این حرف ا ۱۵ ٪ پس میدیم تا ۵ روز گارانتی دارند و باید زنده بمونند گفتم مرسی. مگه من دیوانم ۲۰ بنزین بزنم برم ۴ دلار پس بگیرم اونم کردیت مقازه اونها...گذشتیم 

هنوز هم نرفتیم لندن خونه مامانم عید دیدنی نصیر گفتم بریم گفت بریم اول خونه مامان من بعد اوجا گفتم من نمیام میخوای خودت برو گفت نه تو باید بیای میگم مادرت اینا از بعد عروسی حتی یک بار هم با من تماس نگرفتند و نمیگیرند با تو حرف میزنند حتی نیومدند حرجایی هم که میرسننند چرت پرت میگنند پشت سرم چرا من باید برم ؟

میگه اگر نمیری خونه شما هم پس نمیریم  منم از اونجایی که کار میکردم چیزی نگفتم حوصله بحث نداشتم 

کسی که خودش رو به خواب زده رو نمیشه بیدار کرد.

 

اگر برمیگشتم به ۲ سال و نیم قبل ۱۰۰٪  بهش جواب رد میدادم الان دیگه مطمنم  حتی نمیگذاشتم نزدیک من و خانودادم بشند . از ادم های نمک نشناس خوشم نمیاد بعضی اوقات یه چیزهایی میگه که من و از خودش متنفر میکنه و اخرش میگه من همینجوری میگم چون حرصم در میاد !!!!! ادم بخاطر اینکه حرصش سر حقیقت هایی که میشنوه نا حقی میکنه ؟!!!

 

حالم این روزا خیلی خرابه ......... دعای هر روز من این شده که خدایا یه درد بی در مون بهم بده که حد اقل ۱ ماه خلاص بشم دلم میخواد بمیرم هر روز دعا میکنم بمیرم تا این رابطه اخرش خوب تمام بشه چونکه نمیدونم تا اخرش چطوری ادامه بدم من نمیتونم با نفرت زندگی کنم . نمیتونم هیج جور حزمش کنم هر روز با وجودشون ت این دنیا من رو شبیح خودشون میکنند و من از اینکه یه روز بشم مثل اونها میترسم 

نمیخوام همچین زندگی داشته باشم اما میدونم هیچ جور این کینه ها رفع نمیشه چون اونها انجوری برنامه ریزی کردند عذاب میکشم از اینکه اینجوری گیر کردم راه برگشت ندارمو به هیچ عنوان نمیتونم اینجوری اداماه بدم دارم کم کم می سوزم خدایا بزرگترین رحمت و نعمت تو برای من مرگ هست خواهش میکنم من و غرق رخمتت کن از همه بدتر این هست که نمیخوام اصلا بچه ای داشته باشم دوست ندارم بچمم ین این طور ادم ها بزرگ بشه نمیخوام با نفرت و کینه برزگ بشند نمیخوام اونا هرطوری که شده مغز بچم رو شستشو بدند نمیخوام بچم مثل من همیشه حسرت یه خانوداه خوب و دلسوز رو داشه باشه مادر بزرگ و پدر بزرگ باید قلبش ساف باشه باید به یچه محبت و دوستی یاد بده نه کینه نفرت ... میخووام دستگاه بزرام هرچند خیلی میترسم از عواقبش اما به هیچ عنوان نمیخوام

یه بچه بی گناه و معصوم به زندگی که پر از مشکل و درد هست تضافه بشه چون شاید تا فوقش ۱۰ سالگی چیزی نفهمه اما همیشه براش سوال ایجاد میشه که چرا مثل بقیه دوستاش نیست چرا عمه و عمو مادر بزرگ مهربون نداره چرا دوستتش ندارند ؟ خدایا چرا از همونچیزهایی که خودم ضربه دیدم رو سر را بچم میخواب بزاری؟ 

اگر شده داغ مادر شدن بمونه رو دلم با اینکه ایقدر بچه دوست دارم اما نمیزارم قربانی انتخاب من بشه

برام دعا کنید 

 

بابا جون دلم خیلی خیلیییی برات تنگ شده خواهش میکنم نزدیکم بیام نفست رو بوی تنت رو گرمی دست هات ومهربونیت رو کم دارم خیلی خیلی جای خالیت رو احساس میکنم بابا میبینی زجر کشیدنم رو وقتی میبینند یه حبوان زجر میکشه حلالش میککند راحت شه من از حیوان کم ترم؟

 

 

 

اونی که می دونه معذرت میخوام واسه اون حرفایی که بهت زد فعلا نمیتونم حرف بزنم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۴:۳۵ ق.ظ  توسط منتظر  |