روی سنگ قبرم بنویسید عاشق هرگز نمیمیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۷:۹ ق.ظ  توسط منتظر  | 

 

بهار من تو باغ تو گلدون تاقچه نیست

غنچه حرفهای تو از گل های باغچه نیست

چشمات و وا کن ببین شب ها چه پر ستارس

ستاره تو با من همیشه در اشارس

دنیام و آفتابی کن

آسمون و آبی کن

ماه رو بیار تو شبام

شبام رو مهتابی کن

 

عسلی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۷:۴ ق.ظ  توسط منتظر  | 

 

 

 

 بابا

چشماتو وا کونو ببین ببین که بابا اومده

 بابا با یک عروسک خوشکل و زیبا اومده 

چشماتو کو چشم بابا یبار بازو بسته کن

نزر بهال  دلیه عاشق ودل شکسته کن

 چه شبهایی به شوق تو امدم وخواب بودی

تو دستای عاشق من  همیشه کمیاب بودی 

اینا همش تقسیر ماست تو که گناهی نداری

  بجز به اغوش پدر به جائی راهی نداری--- 

 

بابا  یک دنیا دورم از تو ولی از راهی دور با قلبی نزدیک دوستت دارم 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۴:۳ ق.ظ  توسط منتظر  | 

ای تو که گرفتی خواب من گرفتی زمن جان من

جز تو من جائی ندارم دیگه رویایی ندارم

خستم ز دست اسیاب گردان دنیا که مرا بیگانه کرده

زتو و دل خوشیهام جدا و مرا در  غربت دیوانه کرده

اخر حتی گر ز زندگانیم لهضهئ باقی ماند

می شتابم تا ببوسم خاکت تا که جان دهم و بشم هلاکت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۵:۲ ق.ظ  توسط منتظر  | 

Ziadi Khobi Kardam rafti Namondi BA ma Akhare Khat Reside Dosam Nadari Hala .. Ba Raghibam Neshasti Gofti Hamin KE Hasi Raftio Bi Tafavod Dele Mano Shekasti ..Khial Mikardi Hich Vaght Daste To Ro Nemishe Bazi Dige Tamome Boro Vase Hamishe .. Ye Rozi Barmigardi Vaghti Khili Dire Khial Mikardi Ghalbam Bedone To Mimire ... Delam Gerefte Az To Harfaye Shirin Nazan To In Bazie Kotah Na To Mimoni NA man ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۴:۴۵ ق.ظ  توسط منتظر  | 

يک شعر با رديف تو، تنها براي تو

 تنها براي پاکي بي ادعاي تو

حالا درست مصرع سوم تويي ومن

 با يک سبد ترانه پر از خنده هاي تو

آن سو کنار پنجره گل مي دهد هنوز

گلدان شمعداني من در هواي تو

وقتي عبور مي کني از آسمان شب

 گويي ستاره مي چکد از رد پاي تو

بايد حروف شاعري ام را رفو کنم

 شايد شبيه شعر شوم با صداي تو

 بايد که هفت بار طوافت کنم و باز

 ايمان بياورم به خودم و خداي تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۴:۲۷ ق.ظ  توسط منتظر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۴:۲۱ ق.ظ  توسط منتظر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۴:۲۱ ق.ظ  توسط منتظر  | 

دنيا بدَاست بي تو مکان بدي شدَه است


اي صاحب زمانه ! زمـان بدي شدَه است   


 


حتّي پيــامي از تــو به اينــجا نمـي رسد


بعد از تو باد ، نامه رسان بدي شدَه است


 


برگـــرد تا هـــواي زميـــن را عــوض کني


حالا که نيستي خفقان بدي شدَه است


 


حالا که نيستي همه ساکت نشسته اند


حتـــي زبـان شــعر، زبان بدي شدَه است


 


ساعت  ، به سرعت  و نگران پيش مي رود


اين تيــک تــاک ها هيجان بدي شدَه است


 


دســـت مرا بـــگير که يـــخ زد بـــدون تــو


جــــان مــــرا بگير که جان بدي شدَه است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۶:۴۰ ق.ظ  توسط منتظر  | 

یه روز از عشق تو مستم یه روز از زندگی خسته یه روز دستت توی دستم یه روز بار سفر بسته ....عشق عشق

عشق کی قدرتو می دونه عشق عشق عشق از دستت دلم خونه ....یه روز با تو یه روز تنها یه روز بیگانه ایم با

هم تو این دنیای وا نفسا آخه دیوانه ایم ما هم .....عزیز دل شکسته ام خدا داده ما رو به هم خدایی که وفا داره

پناه هر گرفتاره خدایی که دلم آورد خدایی که تو رو آورد

اینم یکی از شعرهایی که یه عزیزی برام همیشه مینویسه فدااااااااااااااااتتتتتتتت                      

 دوخط غزل بنويسم، اگر امان بدهي

 فقط برابر يک پلک اگر زمان بدهي

 به يک نگاه خودت سرنوشت شوم

مرا بگيري از قفس و دست آسمان بدهي

 توان حرف زدن را بگيري از لبهام و با مسيح لبانت دوباره جان بدهي

 و از دوچشم خودت.کاسه هاي شيروعسل به اين مسافر خسته کمي توان بدهي

 که عشق چيز بدي نيست‌ را خود تو نشان مردمِ دلواپسِ جهان بدهي

 نياز نيست جواب سلام هاي مرا .... فقط

همين که برايم سري تکان بدهي

 بس است تا غزلي نذر چشمهات کنم

 مگر دوباره به من روي خوش نشان بدهي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۶:۵۵ ق.ظ  توسط منتظر  |